ايرج افشار
367
دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )
من كه اين اخطار را شنيدم به قزاقى كه جلو ما نشسته بود گفتم البته با دستورى كه وقت حركت از مهرآباد به شما داده شده است كه ما را به منزلهايمان برسانيد ما از اين حكم كلى مستثنى خواهيم بود . گفت راست است . ولى با اين [ 20 ] حكم رئيس گمان نمىكنم بتوانيم از راه ديگر برويم . عجالة به شهر برويم ببينيم چه مىشود . بعد از آنكه از دروازه وارد شديم و به طرف اميريه رفتيم به سر چهارراه رسيديم به همان قزاق گفتم راه ما از طرف دست راست است كه از خيابان ارامنه به خيابان فرمانفرما مىرود . قزاق هم به شوفر گفت از طرف دست راست برو . همينكه شوفر خواست به آن طرف متمايل شود فورا دو نفر قزاق از دو طرف نهيب زدند و مانع از رفتن ما از آن طرف شدند . ناچار ما هم كماكان اردو را پيروى كرديم . در اينجا از گفتن يك حقيقت نمىتوانم خوددارى كنم . قزاقى كه از مهرآباد با ما همراه كرده بودند حقيقة قزاق نبود . بل فرشتهاى بود در لباس قزاق . زيرا آن رفتار و اخلاق كه ما در ظرف يكى دو ساعت از او ديديم ابدا شباهت به رفتار يك نفر قزاق نداشت و آنجا بر من ثابت شد « كه اولياى خدا ممكنند در اوباش » . بارى ما همهجا دنبال اردو رفتيم تا بالاخره به ميدان مشق رسيديم . به قدرت خدا در تمام اين عرض راه و در دم دروازه و در ميان شهر با همهء آن تجهيزات و تعليمات و سنگربنديها و پيشبينىها كه دولت شاهنشاهى از چند روز پيش مشغول آن شده بود يك نفر هم پيدا نشد كه جلو حضرات بيايد و بپرسد آقا شما كجا مىرويد . كأنه همه راهها را صاف و پاك كرده بودند كه اين اردو بدون هيچ مانع و رادعى با كمال راحت و سلامت به شهر وارد شده و به ميدان مشق برود . به ميدان مشق كه رسيديم از جمعيّت و ازدحام و جار و جنجال هنگامهء غريبى برپاست و به اصطلاح خر صاحبش را [ 21 ] نمىشناسد . ما در ميان اين هنگامه پياده شديم و متحيّر مانديم كه چه بايد بكنيم و چطور از اين ورطه رخت خود را بيرون بكشيم . هوا سرد و ظلمانى ، جمعيّت بىشمار و ناشناس ، راهها از هر طرف مسدود ، رئيس اردو و سيّد ضياء الدّين و اصحاب خاصّ نيز معلوم نبود كه پس از ورود كجا رفتهاند و به چه وسيله مىتوان به آنها دسترسى پيدا كرد . من براى اينكه آقايان را پيدا كنم به اين طرف و آن طرف جستجو مىكردم .